|
DreamS should be in ur mind 2 make it beautiful 4 seeing world aZ heaven, "RoyA
|

پارکینگ خونمون یا نه آپارتمانمون هزار تو داره، خونمون توی یک ساختمان هزار طبقه است باورتون نمی شه؟ باور کنید، ما هم طبقه ی هزارم هستیم، یادمه وقتی می خواستیم این خونه رو بخریم یک واحد طبقه ی اول خالی بود؛ یعنی دقیقا روی زمین گرم، روی خاک، انگار داری خودت رو زیر هزار نفر خاک می کنی البته به فرض اینکه توی هر طبقه دسته کم یک نفر باشه، وقتی از پنجره اش بیرون رو نگاه می کردی احساس می کردی قدت کوتاست، انگار آدم کوتوله ای، اصلا همین که فک کنی آدم ها به فاصله ی یک سقف روی سرت راه می رن برای من حس خوبی نداشت و یک واحد طبقه ی هزارم، یعنی دقیقا توی ابرها خالی بود که خوب مسلما بدون مکث واحد هزارم رو انتخاب کردیم، همین که چندین و چندین دقیقه ای توی آسانسور هستی و می تونی توی آینه ی قدی آسانسور کلی به فرض اینکه کسی نباشی خودتو برانداز کنی و یک عالمه شکلک بازی کنی، می ارزید، اونقدر که این آسانسور برام از روز اول مهم شد، view خونه مهم نبود هر چند که خب عالی بودن این قضیه، مال یک لحظه از ایستادن توی تراس بود؛ اما این آسانسوره یه خوفی داره که دیگه لذتی برای توی ابرها زندگی کردن و شب ها view معرکه رو دیدن و اینها نمی ذاره خلاصه داشتم از پارکینگ هزار توی این هزار طبقه می گفتم که یک همچین ساختمونی، با این همه واحد باید یک پارکینگ درست و درمونی داشته باشه، که داره، یک پارکینگ که توش گم می شی، به شکل فجیعی هم خوف برانگیز، چون هم همیشه خلوته چون خیلی بزرگه، و هم تاریکه چون برای صرفه جویی در کل ساختمون فقط چراغ های کوچک چشمک زن داره؛ اما من عاشق این توهای مختلف پارکینگ زیرزمینی مون هستم، جایی واقعا ترسناک و پر از دالان و انباری و پمپ های بزرگ آب که روشن و خاموش شدنشون کلی سروصداهای وحشتناک ایجاد می کنه؛ اما همین امروز من توی چشمک های این چراغ کوچیک یک آدم حلق آویز شده ته پارکینگ دیدم و خشکم زد، باورم نمی شد همیشه فکر می کردم یک روز در آسانسور رو که باز کنم، یک سر بریده خواهم دید، به خاطرهمین شوک یا نه بهتره بگم سورپرایز شدم آخه این چه وضعشه! خلاصه چراغ چشمک زن هم ول نمی کرد از خشک شدن من سوء استفاده می کرد و هی چشمک پشت چشمک که به من تمام جزئیات رو نشون بده، جزئیاتی مثل زبانش که افتاده بود بیرون، رنگش که کبود شده بود، قطرات خون که از گلوش می چکید، چشماش که از حدقه بیرون زده بود، آب بینیش که آویزون بود، دست ها و پاهای بی رمق و آویزون، گوشاش که خونی بود، مرده دیگه یک عدد مرده ی وحشتناک که من رو نمی ترسوند توی اون تاریکی و تنهایی، فقط نمی دونستم از کجا خودش رو حلق آویز کرده! منم واسه ی اینکه وقت فکر کردن و بررسی بیشتر نداشتم و کلی دیرم شده بود فعلا اومدم سرکار تا عصر که برمی گردم اگه بود که می رم سراغش اصلا ببینم کی هست، اگه نبود که فبها منتظر می مونم تا بالاخره یک روز با یک سر بریده توی آسانسور تنها بشم...
*برگرفته از فیلم هزار توی پن
پیشنهاد: فیلم هزار توی پن
چندین تا از من ساخته اند برای مبادا...

صد سال پیش را به خاطر آوردم در یک لحظه، آره همه چیز را به خاطر آوردم نمی دونم، چرا اینطوری شد، ولی خوب شد دیگه، فهمیدم که صد سال پیش هم یک زن بوده ام، یک زن ایلات و عشایری، نمی دونم والا آدم مگه چقدر می تونه تغییر کنه من الان اینطوری، اون موقع اونطوری،چطوری؟ خوب الان یک زن امروزی هستم و اون موقع یک زن اون روزی بودم نمی دونم شاید اون موقع هم بهم می گفتین یک زن امروزی، خلاصه بودم دیگه یک زن درشت هیکل زمخت از اون زن هایی که سردسته ی قبیله اند و کلی کار ازشون برمیاد و کلی همه روشون حساب می کنن، سن زیادی هم نداشتم تا اونجایی که یادم میاد شوهر هم داشتم، یعنی انگار که مرده بود اینو از رخت سیاهی که همش تنم بود اول فهمیدم ولی بعد اینطور که شواهد نشون می داد، کشته بودنش توی یکی از این دعواهای ناموس بازی قبیله ای، نمی دونم اون موقع و توی اون شخصیت نظرم در مورد این موضوع چی بوده اما الان می گم: حقش بوده، انگار چشمش می دوئیده دنبال یکی، که اینطور شده بوده احتمالا همون موقع هم من سرم رو بالا گرفتم و قدرتمند گفتم: "خونش حلال"، اینجور که به نظرم اومد از مردک بزرگتر هم بودم یه چند سالی، احتمالا اون موقع ها رسمی ، کلاسی، چیزی بوده اصلا فکر نکنید که خودمو به زور بهش آویزون و این حرفا کردم نه، ظاهرا خیلی هم خاطرم رو می خواسته، تازه با اون همه زمختی و مردانگی، خیلی هم چشم های مرد کشی داشتم به نظر خودم، درشت و سیاه و نافذ و من فکر می کنم مردک کلی هم جنگیده تا تونسته با من ازدواج کنه ولی خوب اینم از اخلاقاش بوده دیگه چشمش همش دنبال اینو و اون بوده، اون موقع زیاد هم بد نبود اما این از شانسش دنبال یکی از خوشگل مکوش مرگمای اون قبیله های بد غیرت می افته و خلاصه تیکه تیکه اش کردن و خلاص، طوری که فکر نکنم در جای دیگه ای و توی بدن دیگه ای هم عین الان من تونسته باشه حلول کنه، حالا دیگه... اما من خودم رو دیدم با موهای بلند مشکی بافته شده و پرپشت که هر گیسش توی یک مشت جا نمی شد، نشسته بودم توی چادر خودم، زمخت و سنگین پای یک قلیون به چه بزرگی یا بهتره بگم به چه بلندی، حالا نکش و کی بکش و... دیگه چیز زیادی یادم نمیاد... یعنی چیز بیشتری ندیدم نه اینکه فکر کنید خواب دیدم ها نه اینها همش بهم الهام شد از زندگی قدیمم از صد سال پیش... بدم هم نیامد از چیزی که بودم، حالا دارم فکر می کنم صد سال دیگه چی؟ اون موقع توی چه جسمی حلول می کنم؟ بازم هم می فهمم که چی بودم؟ نمی دونم! شاید!
داستانک ها را بخوانید در همین حد...
اگر نمی خوانمتان از بی حوصلگیه بهاریست نه از بی معرفتی...

تلفن هایی رو دوست دارم که شماره تلفن زنگ زننده (زننده کلمه ی خوبی نیست، اما چی میشه به جاش گفت؟!) رو نشون نمی دن، دوست دارم ندونم کی پشت خط، دوست دارم شوکه بشم، سورپرایز بشم، دوست دارم اگر حوصله ندارم و نمی خوام تلفن رو جواب بدم، ندونم کیه، نخوام گزینش کنم، اه چیه این موبایل شاید دلت بخواد گاهی فرار کنی، نباشی، بی نام و نشون و بی هیچ خبری و بی هیچ اثری، دلم خیلی چیزها می خواد، ولش کن.....
اما الان می خوام از آدم های اون ور خط بنویسم، نمی دونم تا حالا حس کردین بعضی از آدم ها از پشت تلفن بو میدن، توجه کردین به صداها از پشت تلفن چه حسی دارن، گاهی باهاشون بدجور میشه ارتباط برقرار کرد و گاهی هم نه، اما امان از بوها، می دونم که کمی دیوانگی دارم ولی باور کنید اینقدرها هم نمی خوام عاقل باشم که این بوها رو نفهمم و بهشون اهمیت ندم، باور کنین که تمام تلاشم رو می کنم، گاهی سعی می کنم بوی بد دهان هاشون رو با گرفتن بینی ام، بو کردن سیب، روشن کردن عود و هزاران ترفند حل کنم که نمیشه، اما موضوع فقط بوی بد دهان نیست، به نظرم همه جور بویی رو میشه از پشت تلفن حس کرد، همینه که گاهی دلت می خواد با یکی خیلی زیاد صحبت کنی و با یکی دیگه هی اینور و اونور می شی ولی بازم تحملش سخته،...
بهرحال فقط مسئله، بوها نیست، هزاران حس، که از پشت این سیم ها و خط ها و برق ها و الکتریسیته ها منتقل می شوند و صاف می خورند تو صورتت، تو دماغت، تو دهنت، داخل گوشت،... گوش که از همه طرف به همه جا دسترسی داره دیگه بدتر...
چیه دچار استرس شدی از اینکه به من زنگ بزنی؟!
* همینجوری بی دلیل، فیلم phonebooth، رو اگه ندیدید، ببینید.

احمقانه تر از این دیگر نمی شد که راه 3، 4 ساعته را شب راه بیافتیم آن هم با خستگی تمام، اما احمق بودن را دوست داریم و شبانه حرکت می کنیم که هم جاده ها در شب زیباتر و ترسناک ترند و هم به مرگ نزدیکتر باشیم، تمام تلاشمان را می کنیم که راننده را تا جایی که می شود تنها نگذاریم، با هر وسیله ای که شده خود را تا شهر اول می رسانیم با چای، با آجیل، با شکلات تلخ و میوه اما شهر اول ترسناک تر از این حرفهاست که خواب را از سرمان بپراند پس نامردی نمی کنیم و یک ساعت باقیمانده را به شهر مردگان یعنی مقصدمان همگی با هم با خواب آشتی می کنیم و راننده را به آغوش تنهایی می فرستیم؛ ولی در تمام طول راه پیچ های لعنتی جاده را بدجور حس می کنیم و خوشبخت تر از این دیگر نمی شود وقتی که می رسیم به شهر مردگان سوت کجا بود کور کور است، یک دوری توی شهر ارواح پیر می زنیم، خیلی زود از سرش که خوش آمدید خوفی دارد به تهش که درخت است و درخت می رسیم و تنها انتظاری که در این تاریکی از این شهر داریم فقط تداعی فیلم هایی است که باید در این لحظه یک عالمه مرده با صدای سوتی سر از خاک بیرون آورند، شلان شلان ما را بو بکشند و ما که عین همان فیلم ها چیزی از شهر تازه رسیده نمی دانیم، درهای ماشین را قفل کنیم و... اما خوب بدبختانه هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتد؛ هتل ها و متل های زیادی دیده نمی شه از شماره های به در و دیوار زده شده چندتایی که خون آلودتر است را برای تماس انتخاب می کنیم، به هر کدام زنگ می زنیم بعد از شنیدن صدای بوق های ممتد و انتظار طولانی با صدایی مواجه می شویم که علنا خون ازش می چکد و با جمله ی "اتاق نداریم تا صبح" برخورد می کنیم یعنی چه که تا صبح !!! باز هم شهر را که دو وجب بیشتر نیست بالا و پایین می کنیم تا بلکم موجود مرده ای ببینیم، کنار بزرگترین هتل شهر ماشینی پارک شده که چراغ روشنش توجهمان را می کشد سمت خودش و همان فیلم هایی که می دانی الان است که یک اتفاقی بیافتاد و وقتی هم که آن اتفاقی که منتظرش بودی می افتد بازهم می ترسی، همین که از کنارش رد می شویم وحشت می کنیم از دوتا چشم از حدقه درآمده ی داخل ماشین که به ما زل زده و ما ناخودآگاه پا را روی گاز فشار می دهیم اما بعد از چند دقیقه که به همه ی درهای بسته برخورد می کنیم، تصمیم بسیار شجاعانه و جسورانه ای می گیریم تا به تنها دو چشم موجود غیر از خودمان پناه ببریم حتی اگر زنده زنده خورده شویم؛ می رویم کنار ماشین می ایستیم الان دیگر عین فیلم های گانگستری باید دو تا ساک را که یکی حاوی پول است، یکی حاوی احتمالا یا مواد یا اسلحه با گفتن کلمه ی رمز و شنیدن جوابش ردوبدل کنیم، پس شیشه را پایین می دهیم و همزمان درها را قفل می کنیم، چشم ها هم شیشه را پایین می دهند، واقعا از حدقه بیرون زده اند اما نه از خون آشامی بلکه از ترس، از این هیجان انگیزتر نخواهد شد، ترس از ما، انگار ما هم دسته کمی از او نداریم تازه ما 4 نفریم، اون یک نفر... خلاصه بازهم هیچ اتفاقی نمی افتد، تنها نتیجه ی احمقانه تر از این موقع راه افتادنمان، این است که این موقع شب در چادر بخوابیم که سرمای هوا نفسمان را بند می آورد، از خیرش می گذریم و به ماندن درماشین اکتفا می کنیم، جلوی یکی از متل ها پارک می کنیم و من که ناامید از دیدن هرگونه مرده ی آدم خوار و آدم نخواری شده ام، بی درنگ به امید صبحی درخشان بدون خورده شدن توسط مردگان بی بخار این شهر خوابم می برد و نه با صدای گنجشکان و نه با سپیدی روز و نور گرم و زیبای خورشید بلکه با سوز سرما، صدای یکدم موبایل دوستمان و صدای بسته شدن در بیدار می شوم، از متل کسی بیرون می آید، تقریبا صبح شده، سریع بی تامل، بی تفکر و بی تکلم داخل متل می شویم، یک اتاق می گیریم برای صبحمان و بی درنگ می خوابیم، احتمالا شب هم برمی گردیم به شهرمان.
اما این داستان یک قسمت دیگر بعد از بیدار شدن ما دارد، یک قسمت که ما را به دیدن مردگان می برد، شاید بعدا نوشتمش...
عکس: کارتون spirited away؛ من عاشق این کارتونم

باورتون می شه؟؟؟ نه نه فکر نکنم باورتون بشه!!! منتظر عیدم!!! خودمم باورم نمیشه، شما باورتون میشه این اولین باریه که داره تو زندگیم اتفاق می افته که دوست دارم سال نو بشه، سال 1391 بشه، سال 90، سال خوبی نبود، جدیدا فکر کردم، البته اصلا دلم نمی خواد تلقین کنم ولی فکر می کنم که انگار یکسال درمیان سال خوبی داشتم، وقتی سالی خوب بوده واقعا و تمام و کمال خوب بوده، وقتی هم نبوده از بیخ و بن افتضاح بود... خلاصه باور نمی کنید، نه به خاطر اینکه احساس می کنم سال 91، سال خوبی می تونه باشه، نه، ولی دوست دارم عید بشه، دوست دارم الکی برم توی این خیابون های شلوغی که همیشه دم دمای عید ازشون متنفر بودم و خودم رو کلی حبس می کردم تا خلوت بشن ولی الان دلم می خواد برم توی همین خیابون های شلوغ و لباسای گرون و مزخرف و نو بخرم، می خوام عید که شد با کفشای نویی که برق می زنه و لباسای نو و اتو کشیده برم عید دیدنی و با پرویی عیدی بگیرم چیزی که همیشه ازش متنفر بودم ولی الان دوست دارم که فقط عید بشه، موضوع سال نو و این حرفا هم نیست، می خوام عید بشه، می خوام رستوران برم و بخورم و بخوابم و کتاب و فیلم تعطیل، لاابالیگری به تمام معنا، با تمام دوستام جدا جدا قرار بزارم کلی بخندم، ورق بازی و شب بیداری و دودی و دمی و بی برنامه گی، هر وقت خواستم و عشقم کشید بخوابم و بیدار شم و هر کاری دوست داشتم بکنم...
خداحافظ سال 1390 درد و اشک آور و مزخرف، برای همیشه خداحافظ، دیگه هیچ وقت برنگرد به زندگی من...
پ.ن: هر چند وقتی این مطلب رو نوشتم حالم خیلی بهتر بود و از اونجایی که حال من مثل هوای این روزهاست، با چند روز فاصله ... ولش کنید مهم اینه که باید زندگی را جور دیگری غیر از این مزخرفی که هست دید و باید وقتی قلم را در دستت دوست داری برای سالی که مثلا نو می شود بنویسی... این هم تبریک سال نو...

بالاخره استخدام شدم، اون هم رسمی، رسمی تر از رسم روزگار، استخدام شدم و نه تنها پوستم بلکه روحم هم بدجور برام تنگ شد، دیگر نه تنها در پوستم بلکه در هیچ جا نمی گنجم، رفتم، آگهی نداده بودند که سرشان شلوغ نشود، من هم اتفاقی رفتم، حسم مرا کشید، باور کنید اغراق نمی کنم، الکی هم نمی گویم، مرا کشید داخل آن خانه ی قدیمی رنگارنگ، رفتم فرم هم پر نکرم تا سن و جنس و تاریخ تولد و سابقه های مزخرف و شماره ی بیمه بدهم، نه هیچ جایی، هیچ چیزی ثبت نکردم، رفتم گفتم: "من آمدم"، گفتند: "خوش آمدی جایت خالی بود، پرش کن"، من هم اسم دلخواهم را گفتم و خوشبخت شدم از دیدارشان و رفتم جایم را پر کردم، انگار که این جا را برای من دوخته بودند، نه در آن حد که به نامم زده باشند، نه، اینجا نام و نشان آنقدرها هم معنایی ندارد، من هم اگر خودم را معرفی کردم به خاطر راحتی بود، گفتم شاید دوست داشته باشند گاهی مرا به چای گرم با بیسکویت های کاکائویی در آن حیاط خلوت پشت خانه که راحت میشه توی سبزه ها لم داد دعوت کنند و گرنه آنها نامم را نمی خواستند، برایشان زیاد هم مهم نبود، حتی بدشان نمی آید هر دفعه مرا به یک نامی که دلخواهشان هست صدایم بزنند؛ اما خوب من با گفتن نام دلخواهم، نه نام واقعی ام آنها را بدجور توی رودربایستی انداختم و اینجور شد که من استخدام شدم، الان یک هفته ای هست که می روم و می آیم، کمی راهش تا خانه ی من که آن ته مه های شهره، دور هست ولی خوب از موقعی که استخدام شدم یک اسب تیز پا، تک شاخ، سفید به من داده اند که سر موقع مرا به آنجا می رساند، هر چند زیاد هم برای آنها مهم نیست اما من اینقدر برای رسیدن به آنجا راغبم که با سر می روم و با ته برمی گردم، اونقدر کارهایم را به موقع انجام داده ام در این یک هفته که فکر می کنم کمی هم به من شک کرده اند، ولی مهم نیست من باز هم کارم را به موقع انجام می دهم، آنجا با آدم های زیادی در ارتباط هستیم، آدم های زیادی در روز به ما مراجعه می کنند و ما تشخیص می دهیم که آنها را معرفی کنیم یا نه، ما هم با ابزار دقیقی تشخیص می دهیم، با چشم هایمان بدون عینک، با گوش هایمان بدون سمعک، با دماغ هایمان و بو هایشان... چیزی که هست این است که آدم هایی که اینجا می آیند، اصل هستند، فرع شان را در خیابان می گذارند و می آیند با ترس و لرز، با شجاعت، با آرامش، با... می آیند و ما تشخیص می دهیم بمانند یا از در پشت سر ما به دیار باقی بشتابند.......
انگار که خیس هستم، شاید عرق کردم، لخت لختم، شاید حمام بودم، برای اولین بار چشم باز می کنم و دنیا را می بینم، همه چیز خوب است، گریه سر نمی دهم، انگار از به دنیا آمدن زیاد هم ناراحت نیستم، فکر کنم از آن آدم هایی هستم که موقع رفتن گریه می کنن نه موقع آمدن پس انگار که لبخند هم می زنم ولی آدمهای بزرگ کمی درهم و برهمند و من خوشحالم، نمی دانم شاید از دیدن جایی جدیدتر، پرنورتر،... وااااای برعکس می شوم و همه ی چیزهایی که نمی دانم چیستند برعکس می شوند، سرگیجه می گیرم، دلم می خواهد دوباره از دنیا بروم، از این حالت بد گریه سر می دهم ولی این آدم های بزرگ خوشحال می شوند، دیگه درهم و برهم نیستد، خوش به حالشان، اما من، انگار باید به این حالت عادت کنم فعلا... من می فهمم 2 نوع می توانستم باشم که من بهترین نوع را انتخاب کرده ام، دختر بودن... پس خوشحالم... همینجور دنیا لحظه به لحظه زیبا تر و من خوشحال تر می شوم، تنها مشکل وارونه بودنم و برعکس بودن همه چیز است و...
همه چیز خوب است و تنها چیزی که اذیتم می کند این است که همچنان من وارونه ام و دنیا همچنان بر عکس مانده... من آن دنیای ابتدایی را بیشتر دوست داشتم شاید اگر دنیا برعکس نبود و من وارونه نمی ماندم همه چیز خیلی بهتر از این حرفها بود...
این داستان طولانی ای است از "من"، چون من به دنیا آمده ام، زنده مانده ام و هنوز هستم... بعله من به دنیا آمدنم را با تمام جزئیات و تا به الان به یاد دارم... من حتی به خودم تبریک هم گفته ام و باز هم می گویم: رویای عزیز تولدت، به دنیا آمدنت، بودنت، وجودت و... مبارکت باشد.

مداد را برمی دارم
نمی نویسم
می گذارم
تابلوها رنگ نشده
رنگ ها خشک شده
قلموها بیکار
فیلم های دیده نشده
کتاب های خوانده نشده
برگه هایم سفید مانده
شعرها خفه شده
داستان ها بی سرو ته
هیچ چیز دست نخورده
یا همه چیز نیمه دست خورده
چه بد
من مرده ام؟
ادامه دارد این حکایت بی من...
پ.ن: چیه؟ چتونه؟ چند سالمه مگه؟ هنوز وقت دارم نمردم که، مردم هم مردم با این همه کار نکرده،!!! هان چیه؟ چتونه؟؟؟
پ.ن2: مثلث نویسی

صدا می آید، صدا های گوش خراش، گوشم پر از صداست، می گویند گوشم عفونت کرده، دست که بهش می خورد درد فراوانی دارد، دائما هم پر از چرک و خون و عفونت است، می گویند گوشم عفونت کرده، نمی دانم می گویند، نه از سرما و هزارن دلیل منطقی دیگر، نه، می دانم که عفونت نیست، می دانم این صداها مال آدم های خونی درون ذهنم است، این چرک ها، این خون ها و عفونت ها، استفراغ و تعفن ذهنم است، می خواهد خیلی چیزها را دفن کند، نمی تواند، نه راه خروج دارد، نه می تواند چیزی را دفن کند، اینطور است که چنین می شود؛ صدای بابا را می شنوم، نمی دانم درون ذهنم است یا واقعی، تلفن زنگ می خورد، اسم بابا را که روی گوشی می بینم تنم می لرزد باورم نمی شود که اتفاقی نیافتاده باشد، دستم می لرزد، جواب می دهم، می گوید که گل گاو زبان دم کرده و منتظرم است، بغض می کنم، قورت می دهم، لوس می شوم، می ترسم لوس شوم، عادت ندارم، می گویند بابایی ام، آره هستم، در رویا، چون او دختری نبود، اگر هم بود دختر دردانه ی ته تغاری تپلی داشت، همیشه آخری ها بهترند چون ته تغاری اند، لوس می شوند و وای به روزی که تپل هم باشند و تو نباشی خوش به حالشان، حسودیم می شد همیشه، تا زمانی که عاشقت شدم، عاشقی ام به تو را می گذارم برای آخر چون بغض گلویم را می فشارد و دستم می لرزد و نوشته ام نصفه می ماند...
لعنتی این گوشم بد درد می کند دیگر جان را به گوشم رسانده، نمی دانم اما می گویند یا مامان ها با بچه هایشان دوستند یا باباها، برای من تنهایی بود و عکسشان در رویاها، مامان پسر بزرگش را داشت، من فقط بودم چرایش را هیچ وقت نفهمیدم بابا از کنارم می گذشت چون بلد نبودم زیاد حرف بزنم، لوس شوم، لاغر بودم، زشت بودم، حتی اسمم را کسی غیر از بابا و مامان انتخاب کرد، اسم پسرت را تو گذاشتی، اسم ته تغاری را بابا، من فقط بودم، بابا را در رویا می دیدم، مامان را در خواب که با من دوست خواهد شد، دست خواهد داد، یک روز بزرگ می شوم، با من دردودل می کند، با من حرف می زند مثل تمام تنهایی هایی که با پسرت داشتی و من پشت در بودم همیشه، من ساکت بودم اما عصبی نبودم، داد نمی زدم، عصبانی نمی شدم؛ ساکت بودم، کسی با من حرف نزد و من بیشتر خفه خوان گرفتم تا روزی مثل داد، مثل چرک از گوشم بیرون زد، مثل خون از دماغم سرباز زد و شما گفتید وقتش است این سرراهی را به امان دهیمش، وظیفه مان چه خوب تمام شد، مامان اگر زن خوبی نبود، مطمئن بودم که من را دوست نداشت؛ اما او زن خوبیست و من را به خاطر اینکه وجود داشتم، فقط به یک بهانه دوستم داشتم؛ هیچ وقت نگفت اما داشت، درسته هیچ وقت به من افتخار نکرد، هیچ وقت مرا ندید، مرا نشنید، لمس نکرد، در آغوش نگرفت، نبوسید، هیچ وقت تحسینم نکرد... اما همیشه امیدوار بودم که مامان حداقل دوستم داشته باشد...
زنگ زنگ زنگ... تو بگو سوت ممتد قطار توی سرم، توی گوشم، توی دهنم، زیر پوستم... متنفرم از این صدا... بدون اینکه متوجه باشم، خوابم می بره، می دوم، عرق کرده و ترسیده می دوم، می ایستم و بلند بلند می گریم، داد می زنم به من اعتماد داشته باش، دوستانم دوروبرم هستند، یعنی انگار که ظاهر می شوند، همه به من می خندند کسی ناراحتم نیست، حتی صمیمی ترین ها مسخره ام می کنند، کسی که دنبالم بود آشنای خونی ست، به جرم دوست داشتن به خونم تشنه است...
امان از این درد و عفونت که تمامی ندارد عین سرطان های بدخیم، یادم می آید وقتی عاشقت شدم گفتم، عین همین کلمات را بی کم و کاست به خودت اعتراف کردم، خندیدی و من روزی عاشقت شدم، روزی که تو گهگداری مرا می خواستی، و گهگداری ها روز به روز کمتر و کمتر شد تا تمام شد، صیغه مان خونی نبود که محرمیتمان اینقدر زود تمام شد!
عاشقی ام سقوط می کند، حسم می لرزد و هیچ چیز درمان دردم نیست این روزها...
صدا های لعنتی...

لیست خرید، لیست کارهای انجام شده و انجام نشده را چندین و چند بار زیر و رو می کند، لسیت خرید را می دهد برای خرید و لیست کارها را مثل همیشه می چسباند به یخچال و شروع می کند به انجام کارها، میز کوچک آشپزخانه دیگر اصلا جایی ندارد، همیشه همینطور است، همیشه باید همه چیز تمام و کمال باشد، انواع دسر، غذاهای جدید، پیش غذاها، حتی انواع چای و تنقلات... و شیشه های خوشگل مشروب روی اپن کنار ظرف های ماست و خیار با طمع های مختلف نعنا و پونه و ... همیشه همینطور بوده فقط شیشه ها مهم بودند براش نه محتویات داخلش، حتی انواع سیگار های زنانه و مردانه باریک ها، خوشبوها و طعم دارها همیشه برای خانم هاست، یه سیگار بلند بیرون می کشه و لای انگشت های باریکش روشن می کنه و قبل از شروع هر کاری رو به پنجره ی تراس آشپزخانه شروع به دود بازی می کند و غرق در افکارش می شود تراس هم جای خوبیست برای رفتن، ته سیگار رو می اندازد توی سینک ظرف شویی و شروع به درست کردن سالاد می کند، همیشه سالاد ها زود درست می شوند اما به خاطر محتویاتشون قبل از درست شدن کلی جا می گیرن پس بهتره هر چه زودتر درست بشن، توی ظرفشون ریخته بشن و با سلفون برن توی یخچالی که قرار تا شب همینطور درش باز و بسته بشه و همه چیز مینیاتوری تر درش چیده شود... مشغول خرد کردن سیب زمینی می شه و به حمام فکر می کنه، جای خوبیه، میشه در را هم از پشت بست، آب را باز گذاشت، کلی می تواند از وقتش استفاده کند در حمام، هر چند آن موقع دیگر اصلا مهم نیست، آنقدرها مهم نیست،... سینه های مرغ را برمی دارد و شروع می کند به بریدن آنها به تکه های مربع کوچک برای یه غذای جدید، یه عالمه تکه های کوچک مرغ پخته و سرخ شده با انواع سبزیجات خوشمزه، باید خوب شود، با مرغ ها بازی بازی می کند، از تن نرمشان خوشش می یاد، عین خودش که این روزها به هزار دلیل مبهم نرم تن شده، نرم می رود، نرم می آید، نرم می خوابد، نرم می نوشد، نرم داد می زند، کلا بی سر و صدا شده و به انباری فکر می کند، به ذهن کسی نمی رسد که اگر چراغش خاموش باشد کسی آنجاست، ... بخار پز دینگ دینگ می کند در را باز می کند، بخار می زند بیرون، انواع سبزیجات پخته شده را بیرون می آورد و با مرغ های پخته شده توی ماهیتابه می ریزد صدای جلز و ولزش بلند که می شود یاد اتاق کار می افتد که همیشه تاریک است، حتی وقت هایی که خودش آنجا کتاب می خواند، چای می نوشد، سیگار های یواشکی دود می کند، فیلم می بیند، می نویسد، حرف می زند، می خندد، خوش است و... آنجا هم خوب درش قفل می شود..
مهمان ها عادت دارند که با هم بیایند، پس با هم می رسند که جلوی در خانه اش شلوغ است، آمبولانس آنجاست و پلیس و آتش نشان ها...
مهمان ها هر کس کناری افتاده، نشسته، خوابیده... دیر وقت است همه گرسنه اند و خسته و ناراحت... خانه پر از بوی غذا های خوشمزه و خوش بوست، عطر زعفران و بوی برنج، خورشت قرمه سبزی که همیشه باید در کنار غذاهای جدید باشد برای آدم های بد پسند و بی سلیقه و مرغ های رنگ و وارنگ، بوی ... کسی انگار می خواهد چای بریزد، چای آلبولوی دم کشیده ...
هیچ کس باورش نمی شود مگر می شود کسی یک همچنین مهمانی ای را شبی راه بیاندازد که قصد خودکشی از پیش تعیین شده ای را دارد، حتما پلیس و دکتر و آتش نشان ها اشتباه می کنند...
این داستان از تیتر شکل گرفت و در ذهن شلوغ من برای این تیتر هزاران داستان غوطه می خورد، به همین خاطر فکر می کنم حق مطلب ادا نشد...