تب دارم، داغم، داغ داغ، مریض؟!!؟؟ نه مریض نیستم، بغض دارم نمی دونم چرا؟ عصبی ام، نمی دونم چمه؟ تنهام، تنهایی بد، از اون تنهایی هایی که در جمع هستی و تنهایی، می خندی و خنده ات از گریه هم غم انگیزتره و ...
آقای رضوانی می گفت: آدمای خوب همیشه تنهان؛ اما من که آدم خوبی نیستم! هستم؟ اما اگر هستم و محکومیت آدمای خوب تنهایی، نمی خوام خوب باشم. چرا دنیا عوض شده؟ چرا آدما اینطوری شدن؟
مامان می گه: چرا می گی تنهایی؟ خدا که هست، تو با خدا حرف بزن، اما ای بابا منم آدمم خوب می خوام حرف بزنم، می خوام حرف بشنوم، خدایا با من حرف بزن...
دلم نمی خواد سنگ صبور باشم، نمی خوام تکیه گاه باشم، نمی خوام، از شعار دادن و حرف زدن خسته شدم از محکم بودن خسته شدم، نمی خوام دیگران من رو مثال بزنن، دلم می خواد گریه کنم تا دیگران فکر نکنن محکمم، دلم می خواد برم، تنها باشم، چرا مامان و بابا نمی ذارن من برم و تنها باشم؟ چرا؟ مگه غیر از مرگ چیزی بالاتر هم هست؟ که اگه اون نخواد آب از آب تکون نمی خوره، می خوره؟
همکارام می گن چرا اینطوری هستی؟ می گن باید گرگ باشی، باید حقتو بگیری، آره می دونم حضرت علی هم گفت: "حق گرفتنی" اما آیا می دانست زمانی می رسه که آدما برای گرفتن چیزایی که حتی حقشون هم نیست حاضرند هر کاری بکنن، هر کاری تا دیگه حقت برات ارزشی که نداره هیچ لذتی هم نمی مونه که براش تلاش کنی، می مونه؟ نه، من این حقو نمی خوام بذار مال اونا باشه.
یه آقایی می گفت، نمی دونم دکتر بود یا نه؟ آره انگار بود، می گفت: چرا اینقدر عصبی هستی، اما از کجا فهمید؟ من که آروم بودم، می گفت: خطوط چهره ات نشون می ده ولی مگه اون اینجا زندگی نمی کنه؟ نمی فهمه؟ نمی بینه؟ نمی دونه؟
آرامش شده یه آرزو اما هنوز محال نشده، مگه نه؟
تب دارم، آره تب داغ، فکر کنم سرما خوردم آره مطمئنم فقط سرما خوردم.
(از دوستانی که این مطلب رو می خونن از صمیم قلب معذرت خواهی می کنم چون واقعا ذهن آشفته ای داشتم، حتی یکبارهم نخوندمش، بگذاریدش به پای درد و دل، درد و دل هم که قاعده و قانون نداره، داره؟)

خاموشی لحظه هایم به جرم نجابت چشمانم بود؟
و که و کی و کجا خواهد و خواهند فهمید
که مرا به دار تنهایی نکشانند
تو بگو!
که مرا می دانی،
تو بگو!
که نامه های شبانه مرا می خوانی،
تو بگو!
.......
تو، مرا تنها نگذار
بگو تا بدانند، تا بفهمند...
بگو و نگذار که ثانیه ها را به دار تنهایی دست هایم بیاویزم
نه نگو
معجزه کن، معجزه ای کوچک که جای گفتن کافیست
معجزه کن...
برای من فقط یک فانوس هم، معجزه است
یک فانوس برای روشنایی چشمانشان
و برای نجات.
دلم براتون تنگ شده،
می دونم هنوز 24 ساعت هم نشده که رفتین ولی مامان و بابای عزیزم دلم براتون تنگ شده، دل هرسه تامون براتون تنگ شده؛
خوشحالم، خوشحالم از اینکه برای اولین بار هم که شده برای خودتون و فقط دل خودتون ما رو تنها گذاشتید و رفتید، آره بابا ، مامان، همه ی فامیل و دوستا تعجعب کرده بودند "محاله، مینا و محمد بچه ها رو تنها بگذارن" هرچند بابا اولش نمی خواست بره ولی آخر راضی شد و چقدر خوب که راضی شد تا من بفهمم که چقدر دوستتون دارم، که معنی دلتنگی واقعی چیه؟.
می دونم 15 روز مونده و تحملش خیلی سخت، هنوز 1 روز هم نشده که رفتین ولی الان که بابا زنگ زد و گفت: "سلام بابایی، خوبی؟" بغض کردم، بابا می دونی چند وقت بود که اینطوری با من حرف نزده بودی چون احساس می کردی که بزرگ شدم؟ دیشب موقع رفتنت اول منو بوسیدی می دونم اتفاقی بود ولی من سراپا بغض و دلتنگی شدم و اصلا حواسم نبود که چی داری می گی، من بوسیدمت و مزه ی عطر روی صورتت رو با تمام وجودم بلعیدم، وقتی رفتی رفتم تمام ادکلن ها تو بو کردم تا ببینم کدوم بود ولی انگار با خودت برده بودیش، بابا بالشتت رو برنداشتیم هنوز جای نشستنت روش مونده، ای کاش حالا حالاها نگهش داریم، وای خدایا اصلا فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه؟
راستی مامان امروز پریسا و رضا غذا درست کردن، تازه پریسا برام هویج هم درست کرده بود، مامان جونم نگران نباش یادته قبل از رفتنت چقدر برای هم خط و نشون می کشیدیم ولی شاید باورت نشه ولی رضا و پریسا تا ساعت 3:30 ظهر به خاطر من نهار نخوردن که منم بیام تا با هم غذا بخوریم. مامان خوبم بعداز نهار هر سه تامون مونده بودیم به کی بگیم "الهی شکر، دستت درد نکنه" پریسا گفت: "اگه مامان بود می گفت نوش جون"؛ چه خوب که بهمون یاد دادی که بعداز غذا تشکر کنیم و این مثل یه عادته خوب برامون بمونه، ممنون به خاطر همه چیزایی که بهمون یاد دادی.
راستی می دونم نگرانی ولی معدل پریسا شده 18/98 نگراش نباش،
مامان خوبم جاتون خیلی خالی، به بابا بگو که بغض اجازه نداد که پشت تلفن حرف بزنم، بهش بگو که مزه ی تلخ عطرش رو با هیچ عسل شیرینی عوض نمی کنم، بهش بگو که چقدر دوستش دارم و دوستت دارم، دلمون خیلی براتون تنگ شده داریم ثانیه شماری می کنیم پس زودبرگردید.
زادروز بانوی آب ها حضرت فاطمه (س) ،روز مادر، مبارک باد.
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است.
"دکتر علی شریعتی"
هیچ وقت یادم نمی یاد که هم عقیده بوده باشیم، یادم نمی یاد که درکم کرده باشی، یادم نمی یاد که فرق نذاشته باشی ،خودمونی ما رضا همیشه یه چیز دیگه بوده، یادم نمی یاد که علایقم رو دوست داشته باشی، ازم طرفداری کرده باشی، تعریف کرده باشی و و و یادم می یاد که از مدرسه خسته بر می گشتی ولی خونه تمیز بود، غذا حاضر بود، همه چیز، انگار نه انگار که تو شاغلی و دست تنها ولی اینها زیاد مهم نبود چرا اونقدر خودتو به زحمت مینداختی؟ می دونم هیچ وقت کمکت نکردم نه جسمی نه فکری، می دونم دختر خوبی برات نبودم، اینا رو قبلا ازت شنیدم و و و یادم می یاد دوران قبل از دبستان و دبستان همش باهات از این مدرسه به اون مدرسه بودم و تنها حامی ام تو بودی، هرچند بعد از دبستان این حس قشنگ اطمینان رو از دست دادم و هیچ وقت نفهمیدم چرا همه ی کارهای مربوط به منو به بابا سپردی؟؟!!؟ و حمایتت رو از دست دادم و و و ،یادمه هیچ وقت هم سلیقه نبودیم، هیچ وقت از هدیه های من خوشت نیامد و استفاده نکردی، یادته آخریش چی بود؟ خوب یادمه که با چه وسواسی خریدمش ولی .... مهم نیست واقعا مهم نیست با تمام این حرفا می خوام بگم می دونم تا حالا بهت نگفتم که چقدر دوستت دارم و خیلی کم بوسیدمت ولی.... می دونم این حرفا رو نمی خونی و هیچ وقت نخواهی خوند ولی....مامان من خیلی دوست دارم اونقدر که هر وقت خواستم بهت بگم بغض کردم و نگفتم و تو فکر کردی که..... راستی من امسال برات هیچی کادو نخریدم ولی روزت مبارک.
29 خرداد ماه سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی 
بازجوی ساواک می نشیند روبرو دکتر شریعتی یا بهتر، شریعتی را خسته و تکیده می نشانند در محضر بازجو. او بارها و بارها بازجویی پس داد اما بازجو کماکان اصرار دارد که شریعتی بالاخره اعتراف کند که وقتی دستگیر شده اسلحه همراه داشته است.
بازجویی شروع می شود و قصه دوباره از سر گرفته می شود... شریعتی خسته سرانجام اعتراف می کند که در زمان دستگیری اسلحه حمل می کرده. بازجو لبخند می زند خستگی لابد امان متهمی را که پیش روی او نشسته، بریده است:
بازجو: همکاری به سود خودته، پس گفتی اسلحه داشتی؟
شریعتی: بله.
بازجو: چند تا؟
شریعتی: فکر کنم سه چهار تا.
بازجو: خیلی جالبه! چی بودن؟
شریعتی:همه شون یه جور بودن.
بازجو: خب چی بودن؟
شریعتی: بیک!
"قلم توتم من است. توتم ماست. به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم، نمی کشم، گوشت و خونش را نمی خورم، به دست زورش تسلیم نمی کنم، به کیسه زرش نمی بخشم و به سر انگشت تزویرش نمی سپارم."
(بر گرفته از هفته نامه چلچراغ)

"...عادت کرده ام همیشه
گوشه هایی از من تاریک ماند، ماند که ماند! هر کس هر «مبلغی» از مرا دریافت کرد
کافی است، دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معناست. ویرانه ای
بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می آیند و از من هر چه را بتوانند و
بخواهند بر می گیرند و می برند. یکی آجر می برد، دیگری سنگ، دیگری گچ، دیگری خاک
برای زراعت یا کاهگل، دیگری کاشی شکسته ای، سفالی، چوبی، تیری، چراغی، شمعدانی ای...که
ببرند و به کار و خانه شان بزنند یا در بازار بفروشند و یا آن را بشکنند و آب کنند
و طلا یا مسی اگر دارد معامله کنند!
...من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام، من که انتظار
ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آن چه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند، بگذار
مردم سرشان را به همین مصالح ساختمانی که در من توده شده است گرم کنند و «استفاده»
برند. به هر حال اگر رازهایم ناخواسته و ناشناخته در سینه ام می ماند و جز خودم کسی
بر آن آگاه نمی گردد. اگر مجهول می مانم، لااقل شادم که «مفید هستم» مردم از من
سود می برند!"
"گفتگوهای
تنهایی، مجموعه آثار33، جلد اول، ص508
روی سبزه ها غذا بخورید، عجله کنید؛ یک روز سبزه ها روی سر شما خواهند آمد. "ضرب المثل فرانسوی"

نفس بکش هوای پاک ، هوای آزاد، نفس بکش. درخت ها رو این همه سبزی و بلندی رو نفس بکش، نفس عمیق. روی خیسی چمن ها دراز بکش اصلا بذار خیس بشی؛ طراوت و هوای پاک رو بده توی ریه هات، آره نفس بکش فقط نفس ، نگاه کن، با تمام وجودت با ذره ذره و سلول سلول های وجودت. تا به شهر نرسیدی این پاکی رو نفس بکش، تا به دود نرسیدی به دود و دود و دود. به شهر که برسی مه می بینی و مه؛ خوشحال نشو، این مه هوای پاک اول صبح نیست، این مه سیاه سیاه، پر از دود و ناپاکی. حالا نفس نکش، ماسک بزن؛ درختهای کنار خیابون ،البته اگه درختی ببینی و باشه، توانایی تمیز کردن این همه خفقان شهر رو نداره. دیگه نفس نکش، نفست به شماره افتاده؟ سرفه می کنی؟... پس مجبوری، نفس نکش، تو محکومی هوای پاک نداری حتی نمی تونی هوای پاک رو بخری. اگه من، تو، ما، دست به دست درختان و محیط زیست ندهیم پس کی نفس بکشه؟ فرزندان ما کجا قرار زندگی کنند؟ زندگی؟؟!!؟؟
هفته محیط زیست گرامی باد
غروب کرد...
آمده بود که بماند، قرارمون همین بود؛ می گفت: "قرار نذاریم، بهتره"
طلوع ها را دوست دارم، او هم با آفتاب آمد؛ می گفت: " قرار نذاریم" ولی قرار بود، که بماند .
با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم؛ همه می گن خوابم سنگینه ولی اون روز با صدای اذان از خواب بیدار شدم، نمی دونم شاید اصلا خواب نبودم؛ آره خوب بلدم خودم رو به خواب بزنم وقتی می خوام یه چیزی رو با دزدی بفهمم؛ خوب آدم ها حتی می تونن کلمات رو هم بدزدن، کلماتی که بهشون مربوط نمی شه و من خوب بلد بودم خودم رو به خواب بزنم؛ ولی این بار... این بار یعنی می خواستم خودمو گول بزنم؛ آره......؟؟!!! وحشتناکه... مطمئنم که اینطور نبود؛ شوق حضور بود و من خواب بودم، با صدای اذان از خواب بیدار شدم.
آفتاب که طلوع کرد، آمد. قرار بود که....اه، این قرار لعنتی.
هر چقدر طلوع را دوست دارم از غروب متنفرم، با غروب رفت. نه قراری، نه ماندنی، هیچی اصلا انگار نیامد، انگار نبود، وجود نداشت، با غروب رفت، غروب کرد.
دیگه بلد نیستم خودمو به خواب بزنم چون خوابم سبک سبک شده.
به مناسبت تولد شاعر گربه ها و ماهی ها، پرویز شاپور 5 خرداد 1302

مادر شاپور در جایی گفت:«60 سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهنش نشنیدم.» ولی همین حرف های ناحساب شاپور با اسم «کاریکلماتور» از مجله ها و جنگ های هنری و ادبی سر در می آورد، این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده.
چند نمونه از کارهای شاپور:
_بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
_پرنده محبوس در آسمان ذهنش بلندپروازی می کند.
_مرگ ارزش یک عمر زندگی کردن را دارد.
_زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
_باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد.
_قطره باران غمگین روی گونه ام اشک می ریزد.
_فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.
_جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.
_بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.
_برای مردن عمری فرصت دارم.
_در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
_قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
_ردپای ماهی نقش بر آب است.
_گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
_اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم، حالا به همه جا رسیده بودم.
_به عقیده گیوتین سر آدم زیادی می کند.
_وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد، ماهی ها صلوات فرستادند.
_ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز می کنند.
_دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند.
_پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
_آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی، زندگی را تیره و تار می دید.
فرشته به زمین
آمد
به او گفت:
تو انسانی؛
پس
وظایفی داری
انسان بودن
انسانیت؛ وظیفه
توست
اولین و آخرین وظیفه تو.